یادایام

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

سلام.
هیچ حرفی برای گفتن نیست؛
جز اینکه..
مینویسم تا بماند.

آخرین مطالب
  • ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۶ شله*
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۹ شایعه
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سفرنامه» ثبت شده است

۱۵:۳۷۱۴
آبان

در این چند ماهه، متوجه شدم دوستان ارادت زیادی به آب کله دارند و هر وقت صحبت از صبحانه می‌شود، اولین گزینه روی میز همان است. گزینه ای که برای من حتا آخرین هم نیست و جنابتان هیچ ارادت و تمایلی به آب کله که ندارد بماند، کمی تا قسمتی چندشش هم می‌شود. از این جهت است که دنیا تا بحال آب کله خوردن مان را به چشم ندیده است. هر چند گه گداری وسوسه یک بار تجربه کردن، گاهی هواییمان میکرد، اما توفیق حاصل نشده بود تا اینکه..

با تعدادی از دوستان و همکاران برای مأموریت عازم تربت حیدریه بودیم. چون بنا بود صبح زود حرکت کنیم، پیش بینی صبحانه کاملا منطقی و بجا بود. با این حال همان چند لقمه پنیر و گردو اول صبح، کار خودش را کرده بود و تا ساعت 9 صبح که تربت، جلوی کله پزی ایستاده بودیم، مانع از گرسنگی شده بود، اما مانع از صبحانه مفصل و مجدد نمیشد. توفیقی اجباری بود برای اولین تجربه آب کله و من در انتظار چشیدن طعم آن برای اولین بار..

گارسونِ (!) جوان کله پزی، کاسه ها را یکی یکی می آورد و روی میز میگذاشت. واقعیتش نمیدانم چه شد که در همان نگاه اول، ارتباط خاصی بین من و کاسه آب کله به وجود آمد و بد مهرش به دلم افتاد. قیافه اش داد میزد که باید خوشمزه باشد. و از قضا بد خوشمزه هم بود. بعد از آن هم سفارش بناگوش بود که روی میز قرار میگرفت. هرچند چندان مطابق میل من که تنها گوشت خالص میخورم نبود، ولی چشممان را بستیم و سعی کردیم از خالص‌ترهایش بخوریم..

و عجب خوردنی و عجب طعمی و عجب لذتی..

حیف.. حیف که تا بحال چه صبحانه های مفصلی را از دست داده بودم.. و یقینا محال است از این پس اسم آب کله بیاید و من شانه خالی کنم..


امین جوانشیر
۲۱:۳۲۰۱
مهر

صبح تا آماده ی رفتن شدیم ساعت کمی از 9 گذشته بود. این سفر با بقیه سفرها فرق میکرد. تقریبا برای همه چیز برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود طبق برنامه پیش برویم.

آن روز باید برای مراسم شب هیئت پیامک میفرستادم. با یکی از دوستان هماهنگ کردم و فقط مانده بود هزینه شارژ سامانه را بریزم به حسابش. گشتیم و بالاخره چناران عابربانک شلوغی را پیدا کردیم و کار به سلامتی انجام شد. و من بعد آن تا بعد از قوچان در ماشین خواب بودم.

امین جوانشیر
۱۱:۴۷۱۱
شهریور

از 5 سال پیش که دانشجو شده بودم، با خانواده مسافرت نرفته بودم. تو این چند سال همیشه با رفقا و بچه های دانشگاه مسافرت میرفتم. اما امسال که با رفقا سفری نرفته بودم، تصمیم گرفته بودم با خانواده به مسافرت بروم. پدرم همیشه از نبود یک نفر از بچه ها در سفرها ابراز نارضایتی میکرد و به این خاطر این بار قصد داشتم در این سفر حضور داشته باشم. هر چند در این سفر خواهرم دیگر با ما نبود و زندگی مستقلی را تشکیل داده بود و به نوعی میتوان گفت بازهم یک نفر از خانواده مان کم بود.

امین جوانشیر