یادایام

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

سلام.
هیچ حرفی برای گفتن نیست؛
جز اینکه..
مینویسم تا بماند.

آخرین مطالب
  • ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۶ شله*
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۹ شایعه
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۹ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

۱۹:۴۶۱۱
تیر

آدم ها برای اینکه از لحاظ روحی رشد کنند باید مبارزه با نفس داشته باشند

اما یکی از اون جاهایی که واقعا این مبارزه با نفس سخت میشه، وقتیه که سر سفره ای نشسته باشی که یه کاسه شله وسطش باشه

اگه تو قرآن داریم که مردم قیامت از کرده ها و نکرده هاشون پشیمان میشن، یه وجهه ای از اون اینجاست که طرف هر چقدرم که شله خورده باشه، تاکید میکنم هر چقدر، بعدش پشیمون میشه و میگه کاش بیشتر میخوردم.. حتا شده توی خلوت خودش..

اصلا شله خوردن جزو جاهاییه که مردم با هم کل کل دارن و بعدش بررسی میکنن که کی چندتا بشقاب خورده

که البته درست ترش اینه که کی چند دفعه سرریز خورده

و بیچاره اونی که از همه کمتر خورده باشه. انگار دربی رو باخته..  :)

اونم که بیشتر خورده برعکسش..

یه مسئله مهم دیگه مهارت خوردن شله است

بعضی ها وای میستن سرد بشه بعد بخورن که خسر الدنیا میشن درنهایت

یه عده سعی میکنن داغ بخورن که میسوزن درنهایت

یه عده هم هستن که در عین حال که داغه میخورن بدون اینکه بسوزن یا زمانو از دست بدن

اینها همانهایی هستند که رستگار میشوند درنهایت..

گفتم بدونید..

همین!


امین جوانشیر
۰۰:۳۹۲۱
ارديبهشت

همیشه هر وقت از شهدا صحبت کردیم، حرف احساسی زدیم

نقش احساسی بازی کردیم

و کلا احساسات مردم رو درگیر کردیم

نمیگم درست نیست؛ کاملنم درست.

اما دیشب حاجاقا پناهیان میگفت شهادت یک کار کاملا عقلانیه

یعنی اینکه همش احساس نیست

درسته اگه بخوای اشک کسی رو در بیاری باید احساساتشو درگیر کنی، ولی آیا همش احساسات؟! پس منطق و عقلانیت چی؟!

گاهی اوقات موضوعاتی به ذهنم میرسه که با خودم میگم مثلا قشنگ میشه اگه بیاد توی خندوانه

آخرین موضوعی که به ذهنم خطور کرده بود، مدافعان حرم بود

ولی برام سخت بود تصور اینکه چطور میشه توی یه برنامه طنز اونها رو آورد

اما امشب میهمانان خندوانه دو خانواده شهید مدافع حرم بودند

و میلیون ها بیننده که شنیدند همسر شهید گفت: "قدر امنیت و آرامشی که دارید بدونید.."

واقعا به چه شکلی میتونستیم این حرف رو به گوش این همه مردم، با تمایلات و گرایش ها و اعتقادات و افکار مختلف برسونیم!؟

درود.. درود بر شرف رامبد، که نشون داد برای حرف زدن از شهیدان مدافع حرم، لازم نیست حتما روضه خوند..


* نمیخوام اشتباه برداشت بشه. خیلی جاها در خلال همون روضه حرف های عقلانی و منطقی گفته میشه و بد هم به دل میشینه. اصلا وقتی احساسات برانگیخته میشن، حرف های عقلانی راحت تر پذیرفته میشن. ولی واسه مخاطب خاص خودش..



امین جوانشیر
۰۸:۵۹۲۸
فروردين

دنیا همینه! یک روز مطابق میل آدم و یک روز برخلاف اون. یک روز برای آدم شادی به همراه میاره، روز دیگه غم. با اینکه هیچ کس غم و غصه و ناراحتی رو دوست نداره، ولی برای همه پیش خواهد آمد. یه روز از برد تیمت خوشحال میشی، روز دیگه از باخت اون ناراحت. همه هم میدونیم این رو که غم و شادی همیشه در کنار هم هست. اینکه خداوند میفرماید ما همه چیزو زوج آفریدیم، اینجا هم صدق میکنه. غم و شادی در کنار هم یه زوج رو تشکیل میدن که همیشه با هم هستند. همه هم اینو میدونن که اگر امروز شاد هستند، روزی ناراحت هم خواهند شد. همه استقلالی ها میدونن اگر امروز ناراحت هستند، روزی شاد خواهند شد و همه پرسپولیسی ها هم میدونند که اگه امروز خوشحال هستند، روزی ناراحت خواهند شد. اگر استقلال امروز باخت، فردا روزی پیروز خواهد شد و اگر پرسپولیس برد، روز دیگری خواهد باخت. همیشه وقتی بچه ای به دنیا میاد، همه خوشحال میشن، ولی وقتی کسی از دنیا میره، با اینکه میدونیم آخر خط همینه، ولی همه ناراحت و غمگین میشن. این، سنت این دنیاست. باید این رو دونست..

بنظرم باید با این مسائل خیلی راحت کنار اومد. نه از اون موفقیت ها خیلی خوشحال شد، و نه از این شکست ها خیلی ناراحت. که این مضمون فرمایشی از امیرالمؤمنین (ع) هم هست.

متأسفانه بعضی ها جنبه پیروزی و شکست رو ندارند. هم توی استقلالی ها و هم توی پرسپولیس ها. درسته که بازی و مسابقه یک طرفش برد و یک طرفش باخته، ولی ابراز خوشحالی بی حد و مرز در حضور اونایی که از باخت تیمشون ناراحت هستند بنظرم کار درستی نیست و دور از ادبه که متأسفانه تلویزیون ما درواقع داره اینو ترویج میکنه. بنده همیشه سعی کردم اینطور نباشم..

من اعتقاد دارم روزی سمبل دیگری برای استقلالی ها به وجود خواهد آمد. هرچند شاید این روز زیاد نزدیک نباشه. شاید هم باشه. اما امیدوارم که این بازی زیبا رو ما همیشه از دو تیم شاهد باشیم. حالا هر کسی که میخواد ببره ولی زیبا باشه و پر گل..

اگه سوالی هست بفرمایید در خدمتتون هستم..


* نشست خبری فرضی من، به عنوان سرمربی استقلال بعد از دربی  :))

امین جوانشیر
۱۳:۵۵۱۸
اسفند

سال‌ها پیش با خودم میگفتم حتا اگه رتبه یک کنکور رو هم میاوردم، انتخابم دانشگاه فردوسی بود.

یعنی اینقدر به موندن در مشهد وابسته بودم.

تازه اصلا هم از تهران خوشم نمیومد؛ به خاطر جوّوووِششش...

ولی حالا ...

از تهران یه پیشنهاد کار بهم شد

مهم نیست که رفتنم درست بشه یا نه

مهم اینه که گفتم حاضرم بیام ...

دلم میخواد قید همه چی رو بزنم..  :(


امین جوانشیر
۲۲:۳۳۱۷
اسفند


ما ز یاران چشم یاری داشتیم ..

خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم ..

--------------------------------------

ما بد، نامرد، نالوتی ...

اصلا تقصیر من..

از من انتظاری نیست

ولی من از شماها انتظاری بیشتر از این داشتم ...

-------------------------------------

ولی عیب نداره

تا همینجاشم ازتون ممنونم ..  )':

امین جوانشیر
۲۱:۱۵۲۱
بهمن


امیرحسین مدرس، مصطفی صابر خراسانی و شهید آوینی. اینها کسانی هستند که دیگران میگویند: «تو شبیه اینهایی..!!»

مدرس و صابر خراسانی از حیث ظاهر و آوینی باطن. اتفاقا همین شاید یک ماه پیش بود که بعد از جلسه ای استاد صابر خراسانی ایستاده بود و با علاقه مندان به شعر گفت و شنود میکرد و من نیز برای انجام کارهایی در همانجا مشغول رفت و آمد بودم و گاهی منتظر. و چند باری متوجه نگاه خاص استاد شدم که لابلای حرف ها، به جنابتان خیره میشد. شاید او هم مثل بعضی ها با خودش میگفت: «تو چقدر شبیه منی..!!»

خود نظری در این باب ندارم و همین به که نداشته باشم. اما آنچه میخواهم پیرامون آن سخن بگویم وجه تشابهی است با شهید بزرگوار، آوینی- که تنها به خاطر اهل قلم و رسانه بودنم بعضی بر زبان جاری می سازند.

در نگاه کل، حرفشان درست. قبول؛ اما در جزئیات نه. شکست نفسی نیست که بگویم: «من کجا و او کجا..» واقعیتی است بس اساسی. تنها مدت کوتاهی است که خوانش کتاب هایش را شروع کرده ام، و در همین اندک مطالعات، در عین هم جهتی برخی افکار که مایه مباهات است، از تفاوت های اساسی فهمی و درکی نمیتوانم غافل بمانم. هنوز حتا فهمیدن برخی که نه، بیشتر حرف هایش سخت است و دشوار. و آنچه ما میفهمیم تنها نمی است از دریای اندیشه های آوینی.

و این یعنی تفاوت بنیادی و نه شباهت که تا شبیه شدن راه درازی است. و البته راهی است که باید برویم..

امین جوانشیر
۱۵:۳۹۰۱
آذر

همه فصل های خدا زیباست. حتا..

حتا پاییزش با آن بادهای خشک کننده و نابود کننده اش

اصلا مگر میشود خداوند زشت هم بیافریند!؟

آنهایی که زیبایی های پاییز را ندیده اند، شاید نفهمند که چه میگویم

یک صبح سرد پاییزی، هوای نمناک نشأت گرفته از باران شب گذشته، خاک مرطوب شده که گه‌گاه رطوبت ناخوشایندش را میتوان حس کرد، سبزی و زردی برگهای درختان سر به فلک کشیده، در کنار درختان لخت شده از برگ درختان، همان تک دانه پرندگان آوازخوان و پرنده به شاخ و برگ درختان، خلوتی ناشی از نبود آدم‌ها، خش‌خش برگهای زرد و خشکیده، زیر پاهایت که با بازی پاهای تو صدایشان بیشتر میشود، صدای پای آب که با آمدنش موسیقی زمینه خش‌خش برگهاست..

و یک نوشیدنی داغ ...

این‌ها زیبایی هایی است که فقط در پاییز میتوان حسش کرد..

براستی که پاییز زیباست..

امین جوانشیر
۰۰:۳۶۱۶
مهر

مدت‌ها بود نهج‌البلاغه را ورق نزده بودم.

امشب خواندم..

فقط یک صفحه؛

همان یک صفحه هم کافی بود برای درگیری ذهن.

اصلش هم همین است؛ تا نفهمیدی، سراغ بعدی نروی..

-----------------

به این فکر میکنم که هر چیزی می و باده ای دارد برای مست شدن. و هم‌چنین دنیا هم.

یک دنیاست و آرزوهایش. یک دنیاست و خواستنی‌هایش؛ یک دنیاست و شادی‌های بی حدّش..

شادی‌های رسیدن به آرزوها و خواستنی‌هایش

و این همان می و باده دنیاست..

آدمی را بدجور مست می‌کند.

آنقدر که هیچ نمیفهمد. یا شاید حواسش نیست؛ که اینجا، دنیاست..

اینجا خانه نابود شدن است

اینجا جای رنج بردن و عبرت گرفتن است

اینجا نعمت‌هایش یک آن دگرگون میشود و بلاهایش ناگهان نازل میشود

اینجا شادی‌هایش فریبنده است

سیراب شدنش تشنگی زاست و مرگش، ناگهانی‌تر..

اینجا آدم‌ها نزدیک‌اند به مردگان و مردگان دورند از آدمیان

اینجا دنیاست..

سرمست دنیا که باشی، این‌ها را نمی‌فهمی..


پی‌نوشت: هر چیزی به اندازه اش؛ هم شادی‌ها و هم آرزوها. تعادلش خوب است.

تا آنجا که آدمی را سرمست نکرده باشد..

امین جوانشیر
۱۵:۱۸۲۹
مرداد

16، 17، 18، 19، 20، 21، 22. این‌ها شماره نیست. این‌ها سن جوانهایی است که وقتی در گلزار شهدای بهشت رضا بر سر مزارشان قدم میزنم، توجهم را به خودشان جلب می‌کنند. دیدن تصویری نوجوانانه از یک شهید، نقش بسته بر روی سنگ مزار، برای توقفی در این میان کافی است.

سن: چهارده سال.

سرم را برمیگردانم. نوجوانی که از بستگان است را صدا میزنم. میگویم: "چند سالت است؟"

میگوید: "13 سال"

میگویم: "این هم 14 سالش بوده؛ یک سال از تو بزرگتر.."

نوجوان چند لحظه ای درنگ میکند و خیره میشود به سنگ قبر..

میگذرد. شاید بیشتر از یک ساعت بعد. همان نوجوان دوباره بر سر مزار همان شهید می‌آید. این بار با دوست و هم‌بازیش و همان جملات مرا برایش تکرار میکند.

دقایقی می‌نشینند. هر چه سعی میکنم حرف‌هایشان را بشنوم، سروصدای محیط نمی‌گذارد. اما بیشتر از این در این فکرم که در ذهن این دو نوجوان، چه می‌گذرد..!؟

امین جوانشیر