یادایام

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

سلام.
هیچ حرفی برای گفتن نیست؛
جز اینکه..
مینویسم تا بماند.

آخرین مطالب
  • ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۶ شله*
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۹ شایعه
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

پنجشنبه - 31 مرداد 1392 - مشهد

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۲ ب.ظ

صبح تا آماده ی رفتن شدیم ساعت کمی از 9 گذشته بود. این سفر با بقیه سفرها فرق میکرد. تقریبا برای همه چیز برنامه ریزی کرده بودیم و قرار بود طبق برنامه پیش برویم.

آن روز باید برای مراسم شب هیئت پیامک میفرستادم. با یکی از دوستان هماهنگ کردم و فقط مانده بود هزینه شارژ سامانه را بریزم به حسابش. گشتیم و بالاخره چناران عابربانک شلوغی را پیدا کردیم و کار به سلامتی انجام شد. و من بعد آن تا بعد از قوچان در ماشین خواب بودم.

همان روز - فاروج

فاروج به شهر آجیل و تنقلات معروف است. جاده اصلی هم دقیقا از وسط شهر میگذرد و مغازه های حاشیه خیابان پرند از آجیل و تنقلاتی از همین دست. چینش جلوی درب مغازه ها آنقدر جلب توجه میکند که بعید میدانم کسی رد شود و توقفی نداشته باشد. مگر اینکه یا پول نداشته باشد و یا نیاز. با اصرار مادر می ایستیم و کمی خرید. و من بیشتر از سر کنجکاوی میروم سراغ مغازه ها و محصولاتشان. انواع و اقسام آجیل و تنقلات بعلاوه بعضی تولیدات دارویی طبیعی.

شب همان روز - گنبد

طبق برنامه باید شب را آزادشهر یا علی آباد سپری میکردیم. اما به پیشنهاد پدر میرویم گنبد. فقط 15 کیلومتر با علی آباد فاصله دارد. اما پدر میگفت فضای مناسب تری برای استراحت و نصب چادر دارد. از علی آباد تا گنبد، اتوبان است با چراغ های بلند وسط که جاده را روشن کرده است. شهر به نسبت دیگر شهرها تمیز و بزرگ و البته مردمش اهل سنت هم هستند. آدرس امام زاده را میگیریم و میرویم امام زاده. کمی از شهر فاصله دارد. کم کم دفعه پیش که آمده بودیم را یادم می آید. ظاهرا دعای کمیل تازه تمام شده بود. رواق داخلی بزرگ و نشاط آور و خلوت. نمازمان را آنجا میخوانیم. و بعد برمیگردیم. با اینکه خیلی ها در صحن امام زاده سر به استراحت گذارده اند، اما مادر به اسکان در آنجا تن نمیدهد. صحن امام زاده قبل از صحن بودنش قبرستان است و اتاقک های کنار دور تا دور که به مسافران اجاره میدهند، قبر هم داخلشان هست. یعنی خواب در کنار اموات. و یاد حدیثی می افتم که میگفت شب در قبرستان نمانید..

دوباره برمیگردیم شهر و آدرس پارکی را میگیریم و میرویم آنجا. همان پارکی بود که چند سال پیش هم آمده بودیم. از پروژکتورش معلوم بود. از چند سال پیش تا حالا جایش هم تغییر نکرده بود. ساعت از 22 گذشته بود و یانگوم را پخش میکرد. به خاطر فیلم هم که بود، همان جا ماندیم. پارک خیلی شلوغ بود. اما هر چه به آخر شب نزدیک تر میشدیم، خلوت تر میشد. اکثرا از خود گنبد بودند. یک طرف پارک نمایشگاه صنایع دستی و غذایی اهالی برپا بود. مادر جلوتر رفته بود و بازدیدی کرده بود و بعد آمد و من را هم با خودش برد. از روسری و گل و گیاه بگیرید تا صنایع دستی و غذاهای محلی. مادر  دو تا روسری ترکمنی نظرش را گرفته بود. فروشنده هم مثل خیلی از اهالی گنبد سنی بود و لباسش تابلو. از آخر روسری را گرفتیم. مادر هوس آش هم کرده بود. یه کاسه آش هم گرفتم. دختر فروشنده میگفت استمش آش ماست است. محتویاتش تقریبا همان چیزهایی که ما در آشمان میریزیم بعلاوه چیزهایی دیگر. اما شاید به جای کشکی که ما روی آش میریزیم آن ها ماست میریختند. چون سفت تر از کشک بود و شاید به همین خاطر اسمش شده بود آش ماست. با اینکه قبلش اصلا اشتها برای شام نداشتم، اما بوی آش که به کله ام خورد، اشتهام باز شد و جا برای یه کاسه دیگر هم بود..


۹۲/۰۷/۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰
امین جوانشیر

گنبد

سفرنامه

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">