یادایام

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

سلام.
هیچ حرفی برای گفتن نیست؛
جز اینکه..
مینویسم تا بماند.

آخرین مطالب
  • ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۶ شله*
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۹ شایعه
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

شایعه

جمعه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۲۹ ب.ظ

رفته بودیم بهشت رضا

قسمت مزار شهدا بچه های تیپ فاطمیون برگه هایی توزیع میکردند که داخلش اسامی 5 تا از اموات رو باید مینوشتی تا رزمنده هایی که قرار بود به زودی اعزام بشن سوریه، نایب الزیاره اونها باشن.

به مامانم یکی از اون برگه ها رو داده بودند و اسم پنج تا از امواتمون رو نوشتیم

توی بلندگو میگفتند که برای ثبت نام تشریف بیارید و به این شکل مردم رو مطلع میکردند

به مامانم گفتم برای سوریه هم ثبت نام میکنند، من میرم هم این برگه رو بدم، هم اینکه ثبت نام کنم

رفتم و برگشتم و خلاصه شایعه درست کردم که ثبت نام کردم برای اعزام به سوریه

حالا عکس العمل اعضای خونواده مون رو ببینید:

بابام: منم میرم

مامانم: بیا بریم اسمتو خط بزنم

خواهرم: بی خود کرده 

داداشم: براش فرقی نمیکنه


* کلی با مامانم فیلم داشتیم سر این قضیه. یعنی باور کرده بودها.. جلوشو نگرفته بودم واقعنی رفته بود گفته بود اسمشو خط بزنید.. صدای صحبت هامونو ضبط کردم. خیلی جالب بود.. فعلا منتظریم زنگ بزنن بهمون..  :)

۹۵/۰۲/۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۲)

۰۳ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۹ فرانک باباپور
بالاخره نوشتین یا ننوشتین؟!
اگه ننوشتین چرا بهتون زنگ بزنن؟!
کاش خانم ها هم میتونستن برن... :(
پاسخ:
مثلا نوشتم دیگه
وقتی که نوشته باشم زنگ میزنن مثلا..
یعنی اگه میتونستن برن واقعنی میرفتین!؟ :o
۰۵ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۲۵ فرانک باباپور
بله واقعنی می رفتم! هیچ وابستگی ای ندارم به دنیا و اهلش! البته بگم که همسرم دوست داره بره و چون من نمتونم برم و نمیذارم بره مونده، اگه می شد باهم بریم خیلی خوب بود...
پاسخ:
احسنت
یعنی واقعا ... درود بر شما!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">