یادایام

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

سلام.
هیچ حرفی برای گفتن نیست؛
جز اینکه..
مینویسم تا بماند.

آخرین مطالب
  • ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۶ شله*
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۹ شایعه
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

شاید آخرین وداع..

شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۲، ۰۹:۳۸ ب.ظ

امروز روز آخر دوره تکمیلی بود. جالب اینکه سالروز شهادت سردار رشید سپاه، حاج ابراهیم همت هم بود. از سه شنبه هفته پیش رفته بودیم اردو و امروز دیگه روز آخر بود. 4 شب و 5 روز مثلا اردوی آموزشی نظامی. شب اول با شلیک تیر مشقی بیدارمون کردند، شب دوم رفتیم پیاده روی شبانه و شب سوم و چهارم هم راحت خوابیدیم. روزهاشم روز اول چادر زدیم، روز دوم آتش و حرکت، روز سوم کمین که البته ما نگهبانی بودیم و روز چهارم هم پیاده روی با تمام تجهیزات. سخت ترین قسمتش همین بود. چون لوازم سنگین بود حسابی رسمون کشیده شد. منطقه کوهستانی بود، اما توی راه به یه جایی رسیدیم که چند قدمی زیر پامون خاک نرم بود. یاد فکه افتادم. واقعا راه رفتن روی همچین خاک هایی سخته چه برسه به اینکه رمل باشه. امروز هم که روز پنجم و روز آخر بود، قرار بود مانور نظامی داشته باشیم. صبح بعد نماز راه افتادیم سمت گلبهار. هوا امروز عجیب سرد شده بود و بارندگی هم بود. تا تدارکات و مهمات رسید شد ظهر و تازه حدود ساعت 2 یا 2:30 بود که رسیدیم محل مانور. انفجار و آتش و حرکت ته مانور بود. هیچی نبودها، هیچی!! 

دو ماه دوره آموزشی مون هم تموم شد. با بچه ها انس گرفته بودیم. مخصوصا این پنج روز آخر که با هم بودیم. لحظات آخرش سخت بود. لحظات خداحافظی و حلالیت طلبیدن بچه ها و مربی ها و فرماندهان. آقای مرادنیا، مردپور، احمدی، ابراهیم زاده و بچه ها هم معصومی، ترکانلو، صنعتکار، ارشد (علیزاده)، محمدزاده ها، حسینی، احمدی، هاشمی، ثابت، ادیب، رمضان زاده و ... . واقعا احساس دلتنگی میکنم و مطمئنم خیلی هاشونم الان همینطورین. شاید دیگه خیلی هاشون رو نبینم. ولی خاطراتشون رو سعی میکنم داشته باشم. با آقای احمدی صحبت کردم که بعدا عکس ها رو ازشون بگیرم. دیدن عکس ها خودش خیلی از خاطرات رو زنده میکنه. حالا که دارم مینوسیم، میگم کاش میگفتم بچه ها یادگاری هایی بنویسند، بعد اسکن میکردم میزاشتم اینجا. چهره پردازی های آقای نجف زاده هم همینطور.

از این به بعد دیگه فقط باید گفت یادش بخیر. یادش بخیر صلوات های رمضان زاده: برای سلامتی آقای مردپور و خانواده محترمش صلوات. تازه با اون حرکات شور آورش که همه رو وادار به صلوات میکرد. اون وقتی که سر کلاس آقای وقاری که گفته بود برای خودتون هم بگید میگفت: برای سلامتی آقای وقاری و خانواده محترمش، اول خودمان بعد خودش صلوات.. یادش بخیر خنده های نوید و نمایش همین خنده ها توسط مهدی رمضان زاده که واقعا هر وقت یادم میاد خندم میگیره. یادش بخیر شب سوم اردو که اومده بود میگفت: نیروهای مسلح بگوش! پا، دوش، نشد، دوباره، پا فنگ ... و خیلی خاطرات دیگه از بچه ها. نمیدونم فردا چطوری بچه ها قراره روز رو شب کنند. چون دیگه فردا قرار نیست کسی بره تکیملی..

تو این اردو و دوره بعضی بچه ها خیلی شر بودند. دیروز بعضی هاشون حسابی تنبیه شدند. سنگین ترین تنبیه دوره تکمیلی. البته کار هم کار بشدت نادرستی بود. کمر آقای حسن زاده که ضرب دیده بود، معلوم نیست چی بشه از آخر. یا شب آخری که همه توی اتاق بچه های مشهد کشتی میگرفتن. بچه روستا و پر زور. با خودم میگفتم اینا بدرد جنگ میخورن نه ما!! یاد حرف آقای باخرد که میافتادم، در تأییدش با خودم میگفتم این ها تو جبهه از ما جلوتر خواهند بود و بیشتر بدرد میخورند.. یه وقت دیدی مثل اخراجی ها اون ها رفتن و ما موندیم. فقط خدا کنه ما هم به معراجی ها برسیم..

۹۲/۱۲/۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰
امین جوانشیر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">