یادایام

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

روزمرگی های ماندگار امین جوانشیر

سلام.
هیچ حرفی برای گفتن نیست؛
جز اینکه..
مینویسم تا بماند.

آخرین مطالب
  • ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۶ شله*
  • ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۲۹ شایعه
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

دوشنبه - 13 آبان 92

دوشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۲، ۰۸:۴۵ ب.ظ
چند وقته اینقدر کارها زیاد شده که کمتر وقت میکنم به وبلاگ ها سر بزنم و به روزشون کنم. امشب که فرصتش پیش اومده غنیمت میشمارم و مینویسم..
امروز صبح بابا رفت کربلا. و این دفعه متفاوت با دفعات پیش. امشب شب اول محرمه و بابا تا بعد عاشورا کربلاست. خودش میگفت آرزوم بوده؛ خوش بحالش که به آرزوش میرسه.
ما هم یه آرزو داریم که هنوز بهش نرسیدیم. زمزمه های رفتن محرم که رسید، منم افتادم دنبالش که اگه بشه منم راهی بشم. پریروز بود که رفتم نظام وظیفه که کارهای خروج از کشور رو انجام بدم. اما بعد از یک ساعت و نیم وایسادن، طرف گفت شما سنوات داری!؟ و ما رو فرستاد بریم وظیفه عمومی چناران که سنوات بگیریم و بیایم. یه روز طول کشید. دیروز رفتم چناران که اینو پیگیری کنم. خانم شجاعی خدا خیرش بده خیلی با حوصله کار ما رو پیگیری کرد و چندین بار تماس گرفت نظام وظیفه. در نهایت هم گفتند شما مشکلی ندارید و اون بنده خدا اشتباه کرده. اشتباهی که خیلی گرون تموم شد. اگه پریروز نظام وظیفه مشهد تأیید میکرد، دیروز شاید کاراش تموم میشد و شاید من هم امروز با بابا میرفتم.. اما...
بابا گفت کارارو پیگیری کن که خودت بیای. ولی راستش خودم که بخوام برم 600 تومنی خرج برام داره. 120 تومن پاسپورت، 400 تومن بلیت، و خرج های دیگه..
راستی شنبه که رفته بودم نظام وظیفه، استاد لعل منفرد رو هم دیدم. دیگه قضیه ازدواجش با خانم رنگریز تو دانشگاه پر شده. همه شگفت زده. خانم رنگریز هوای خارج تو سرشه و آقای لعل منفرد نه به اون صورت. اما امروز آقای لعل منفرد هم اومده بود کارهای گذرنامه شو انجام بده. ظاهرا با هم میخوان برن..!! کلی هم با هم حرف زدیم. خاطرات سربازی و آموزشی شو میگفت. از روی سالی که رفته بود سربازی که حساب کتاب کردم، فکر میکنم حدود 32 سالش باشه. و منطقی هم به نظر میرسه. اما اینکه تا الان ازدواج نکرده بوده، جای تعجبه!!
امروز راهپیمایی 13 آبان هم بود. ولی خب نرسیدم برم. رفتیم فرودگاه که ماشین رو برگردونیم، اما وقتی رسیدیم دیگه راهپیمایی تموم شده بود. با مامان بودم. امسال با بقیه سال ها فرق میکرد و خیلی دوست داشتم توی راهپیمایی باشم. از دیروز بدجور هم سرما خوردم. صبح پای شیر آب داشتم شلغم میشستم که ولو شدم کف آشپزخونه. شانسم مامان و بابا هنوز بیدار نشده بودند. و جالب اینکه داداشم با کمال خون سردی اومده میگه چی شده!؟ و من کلی متعجب زده!! که بابا من ولو شدم کف آشپزخونه..
خلاصه اینکه امروز یه کمی بیشتر به خودم استراحت دادم و خیلی کارها رو گذاشتم کنار. امشب هم که شب اول محرمه و واقعا عذابه آدم تو این شبا حالش رو به راه نباشه..
۹۲/۰۸/۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
امین جوانشیر

نظرات  (۱)

داداشتون: :/
تازه میگه چی شده؟

(یه حرف جدی همراه با بغض)
دلم کربلا میخواد اندفه
پاسخ:
کیه که دلش نخواد..!؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">